ای ماه تمامِ از همه بهتر من
ای مهر مدام، سایه ی بر سر من
من سیدم و مادر سادات تویی
آه ای همه افتخار من مادر من
شاعر : سید علی لواسانی
برچسب ها : سید علی لواسانی
ای ماه تمامِ از همه بهتر من
ای مهر مدام، سایه ی بر سر من
من سیدم و مادر سادات تویی
آه ای همه افتخار من مادر من
شاعر : سید علی لواسانی
بوی فراق می دهد این گریه های من
ماتم گرفته شال سیاه عزای من
شرمنده ام که از غم زینب نمرده ام
آقا ببخش درگذر از این خطای من
سرفصل شادماني وپايان غم رسيد
وقت هنرنمايي لوح و قلم رسيد
بافاطمه خدابه خودش فخر ميکند
برحجب وزهد وعاطفه صاحب علم رسيد
حرفی از غصه ها و غم ها نیست
اضطرابی میان دنیا نیست
مثل امشب ، شبی از این شبها
این قدر با صفا و زیبا نیست
بانو سلام! حال شما؟ روز مادر است
روز زنی که از همه مردان، سَری سَر است
روز شما که مادر زینب، حسن، حسین
نه! روز دختری ست که اُمّ پیمبر است
درخط پیمبرم خدایا شکرت
دلداده ی حیدرم خدایا شکرت
به به چه سعادتی نصیبم شده است
زهرا شده مادرم خدایا شکرت
شاعر: سيد مجتبي شجاع
باید دوباره دست دلم را عیان کنم
باید تمام قافیه ها را بیان کنم
در مدح تو تمام غزلها شکسته اند
اینجا قصیده ها به تماشا نشسته اند
شکرخدا که سایه ی عشق است برسرم
اهل وِلای حیدر(ع) وُ دین پیمبرم
بالقمه ی حلال پدر حیدری (ع) شدم
زهرائیَّم (س) به مَرحمت شیر مادرم
شاعر: حسين ايماني
امشب زبان یاوه زنی لال و بی صداست
جلُّ و جلال و جلوه و اِجلال باخداست
تمثال نور حق روی دست پیمبراست
زهرا خدانماست ولی مست حیدراست
به جویبار بگو : پاک کُن نوشتارم
خوشَم به کهنه فروشی خوشم که سِمسارم
نَه رنگ و رونق تازه که خاک ِ بازارم
شبیه فرش سری زیر پای ِ دلدارم
ای شب افروزِدل آرا،ماهِ تابان، فاطمه
راحت روح وروان ومونس جان فاطمه
آسمان عشق من بی تو نداردجلوه ای
درهمه هفت آسمان، بدردرخشان فاطمه
اينكه جاري شدست كوثر ماست
سيب تنهايي پيمبر ماست
اينكه يك شب نشسته زير كساء
چادرش سايه سار محشر ماست
دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد
سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد
و آن همه عظمت را کمی به نور کشید
و نور را به تجسم کشید و انشا کرد
قلم زدم به مرکب کنار این فانوس
برای تان بنویسم، برای اقیانوس
نفس برای شما خرج میشود بانو
ولی نفس شده اینجا کنارتان محبوس
دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است
تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است
داد مسرت کشید پیک خوش آسمان
مژده که ریحان یاس شکوفه زد در جهان
جلوه حق بر زمین کرده رخش را عیان
نور خدا آمده نغمه مستانه خوان
خدا اراده نموده که ياس بکارد
و پرده از رخ الگوي آب بردارد
طلوع جلوهي صبح است اين نگاري که
ز سمت مشرق چشمش ستاره ميبارد
سیب را خورد و پیمبر تر شد
یعنی از نسل پسر ابتر شد
صاحب ناب ترین کوثر شد
حوریه بود ولی دختر شد
خديجه مي چشد امروز طعم مادري ات
محمدست وغرورش به ناز و دلبريي ات
تـــو آن زني كه خـــدا بــر تــو افتخار كند
به جز علي نبود كس براي همسري ات
ما اگر شعر و دفتری داریم
از دعاهای مادری داریم
شعرهامان طلاست از یُمنش
مادر کیمیاگری داریم
نـام زهـرا ایـن دل ما را هـوایی میکند
حـضـرت الله بـا او،چــه صفایـی میکند
حـضـرت زهـرا از عالم دلـربایی میکند
کل هستی در کفش،چون اوخدایی میکند
شب تاریک کنار تو به سر می آید
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید
آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده
خار هم پیش شما گل به نظر می آید
بين محراب ازل گرم سجودي بانو
اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو
سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودي بانو
نشسته ام بنویسم كه بال یعنی تو
عروج كردن سمت كمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو
حلقه عشق اگر هست ، نگين فاطمه است
وجه حق را ز ازل نور جبين فاطمه است
ز خدا آمده هر دم ز خدا می گويد
آنکه با عشق الهی است عجين فاطمه است
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
در این مسیر هر که هوادار می شود
از شیعیان حیدر کرار می شود
هر کس گدای فاطمه شد عاقبت به خیر
هر کس نشد، به پیش همه خار می شود
تا آنزمان که گردش این روزگار هست
تا آنزمان که روز وشبی برقرار هست
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق
پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
دریا غریق مرحمت بی كران تو
هفت آسمان تجلی رنگین كمان تو
خورشید ناز می كشد از ذرهای خاك
آن جا كه صبح می گذرد كاروان تو
قلم زدم به مرکب کنار این فانوس
برایتان بنویسم برای اقیانوس
نفس برای شما خرج می شود بی بی
نفس نفس شده این جا کنارتان محبوس
باده در شور تمنّاست خدا می داند
آسمان محو تماشاست خدا می داند
شور در ثانیه ها ، ثانیه ها در شور است
عشق در آینه پیداست خدا می داند
در راه دوست گرچه کمی لنگ می زنم
دست شرف به سینه هر ننگ می زنم
عبدم فقط به دامن شه چنگ می زنم
شه چون علی ست حرف دل تنگ می زنم
می توان جان را به نام روشنش تطهیر کرد
آیۀ تطهیر را خواند و از او تفسیر کرد
در تب و تاب وضویش می خروشند آب ها:
"آب را با آب آیا می توان تطهیر کرد؟
رفتی علی بدون تو بی بال وپر شود؟
بعداز تو کیست تاکه برایم سپر شود؟
الان مغیره آمد ازاینجا عبور کرد
می خواست تادوباره حسن خونجگر شود
رفتی میان غصه مراجاگذاشتی
مارادر اوج غم تک تنهاگذاشتی
برداشتی توبار خودت رازبسترو
آن رابروی شانه بابا گذاشتی
وقتی که با صدای رسا گریه می کند
گویا تمام کرب و بلا گریه می کند
راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است
مادر نشسته مشک تو را گریه می کند
از من مگیر شوق همیشه بودنت را
شوق عزیزم، دلبر من، گفتنت را
از پیش چشم زینب و بابا بپوشان
پیراهن گلدار هر روز تنت را
باز زانو زده دل پشت بقيع
تا زند دست به دامان شفيع
حزن اين خاك به دل بنشسته
دل مغموم، دل بشكسته
وقتی که تو را کشان کشان میبردند
یک فصل جدید از نگاهت خواندم
تو مظهر تسلیم و رضا بودی و من
با ذکر علی بر سر پیمان ماندم
شاعر: مستعان
با پر و بال شکسته پرزدن آسان نیست
سوختن ساختن و دم نزدن آسان نیست
وَرم بازوی تو قاتل جانم شده است
دیدن زخم تن ِ پاره ی تن آسان نیست
آتش زبانه می کشد از تار و پود در
انگار سوخته است تمام وجود در
بانو که در اتاق کناری نشسته بود
بیرون دویده است بدنبال دود در
دوبـاره زینب کبـری بـدون مـادر شـد
علـی امیـر عرب هـم بـدون همسـر شد
عزیـز ارشـد زهـرا بـه گـریـه افتـاده
که قاتـل حسنـش ضـرب دست کافـر شد
دریای اشک در دل چاهی شناور است
مردی به فکر پیکر درگیر با در است
پهلو...! که بگذریم ولی در شکسته شد
آتش گرفت چادر و چشمان ما تر است
ای بهشت آرزویم پر مکش
سایه ات را از سر حیدر مکش
آفتابم شب مکن روز مرا
خیز و بنگرحال امروز مرا
سينه لبريز فراق يار، حتي بيشتر
دل اسير خندهي دلدار، حتي بيشتر
گفت احمد، حسن اگر شخصي شود1
ميشود ار فاطمه سرشار، حتي بيشتر
امشب سكوت شهر پر از عطر ياس شد
تابوت روي دوش يتيمان فاطمه است ...
شاعر: محسن نورپور
دلم پر خون ز غوغای زمانه
بزن قنفذ بزن با تازیانه
كه تا حیدر پرو بالم نبیند
وصیت می كنم غسل شبانه
لرزه نشسته است به دست دعای تو
شد سر به زیر پیش همه مرتضای تو
حال تو بست دست مرا آن طناب نه
حالم گرفته است زحال و هوای تو
کوچه پر از صداست، دلم شور می زند
این ناله از کجاست؟ دلم شور می زند
دستی زمخت، آمده بالا در ازدحام...
این مرد بی حیاست، دلم شور می زند
قلم به دفتر حق نقش شوکتت انداخت
تمام جلوه ای از شرح آیتت انداخت
نبود جاده و پایی قدم در آن بزنم
خدا دلم به مسیر محبتت انداخت
دعـا بس اسـت عـزیـزم بـرای همسایه
کمی دعـا به خودت کن به جـای همسایه
بـرای تک تکشان مغفـرت طلب کـردی
ولـی بـه روت درآمـد صـدای همسایه
رسيد لحظه ي غسل گل جوان علي
چه تازه گشته دوباره غم نهان علي
خدا نمانده تواني به بازوان علي
و خيره مانده به تابوت ديدگان علي
علی بود صدف عشق و گوهرش زهراست
علی است اهل کسائی که محورش زهراست
علی است صاحب بیت شرافت و عظمت
علی ابوالحسنین است و همسرش زهراست
سلام، آمده ام تا سفارشی بدهم
دری بساز برایم دوباره؛ ای نجار
دری كه كنده نگردد به ضربۀ لگدی
دری مقاوم و محكم ز بهترین الوار
آسیابت یک طرف افتاده بستر یک طرف
چادر تو یک طرف افتاده معجر یک طرف
هر چه این جا هست چشمان مرا خون کرده است
رنگ این دیوار خانه یک طرف، در یک طرف
در سرش خیره سری فکر خیانت دارد
دست سنگین کسی میل جنایت دارد
یک نفر نیست بگوید مزن این قدر لگد
پشت در حضرت زهراست خجالت دارد
زلال آينه ها را به گريه آوردي
شكوه عرش علا را به گريه آوردي
من الهزيز جهنم الي حظيظ بهشت
تو از كجا به كجارا به گريه آوردي
هی بال بال می زند این روز آخری
گشته هوای خانه مادر کبوتری
آغوش باز کرده به دنبال بچه هاست
گل کرده باز در دلش احساس مادری
به التماس نگاه یتیمهای خودت
به دستهای کریمانه ی دعای خودت
بیا دوباره دعاکن ولی برای خودت
برای پهلو و بازو و دست و پای خودت
بی توبرای حیدرکرار سخت است
وقتی که درخانه نباشد یارسخت است
تقسیم کارت رابه من بسپار زهرا
بااین تن مجروح قطعاً کارسخت است
نصف شب این کیست روی شانه های بوتراب
می رود تا آسمان با های های بوتراب
این چه بغض سرگرانی هست در بیم و سکوت
می فشارد وسعت سنگین نای بوتراب
علی شاه علی ماه، علی نصر من الله
علی ورد لب هر دل آگاه
علی اصل وجودم، علی بود و نبودم، علی روی سجودم
علی ذکر لب رب ودودم
قلبی پر از اندوه و جراحت دارد
از غربت مرتضی مصيبت دارد
آن روز خودش غسل شهادت می کرد
می گفت که زخم کهنه زحمت دارد
بی بی سلام شعر نوشتم برای تو
باید دوباره پر بزنم در هوای تو
اینجا اگر چه که همه با من غریبه اند
شکر خدا که من شده ام آشنای تو
نشسته اند همه در کمین ... تو را بزنند
نگاه کن ، بنگر ..و .. ببین !... تو را بزنند
تعجب است همه با علی جدل دارند ؛
به کینه های قدیم آن و این ، تو را بزنند
سلام روضه خوان را گریه کردم
زمین را ، آسمان را گریه کردم
مدینه رفتم و دیدم همانجا
در و دیوارتان را گریه کردم
مادر سلام ! می چکد اشک روانتان
یعنی دوباره تیره شده آسمانتان
ماه عزایتان که همان فاطمیّه است
غم را نشانده کنج دل شیعیانتان
آسوده ي بی خبر نگاهی گاهي !...
سرمنشاء درد سر نگاهی گاهي !...
ای میخ ! اگر عقب عقب می آیی
بر لاله ي پشت در نگاهی گاهي !...
صبح زود است و رها از همه غم ها شده زهرا
و آماده ی رفتن شده است ام ابیها
بنشینید ، ببینید
که این آخر روزی ، نشسته است کمی نان ، بپزد بهر یتیمان
خودم عصای توهستم بیابیا مادر
توراقسم به دل مرتضی بیامادر
نمیزنم سخنی باعلی ولی چادر
نگفته فاش کندرازکوچه رامادر
سیلی باد روی صورت گل ها افتاد
عشق از لرزش این فاجعه از پا افتاد
دست آماده و هر ضرب غلاف آماده
کوچه آماده شد و فاطمه آنجا افتاد
شاعر: حميد رمي
مادر گیتی نزاید همچو زهرا دختری
دختری که می کند بر کل زنها سروری
چشم گیتی تا ابد هرگز نبیند همچو او
دختری کو که کند در حق بابا مادری
مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند
شعله بر سوختن بال و پرت آوردند
دست سمت رخ همچون قمرت آوردند
گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند
شکر خدا مست مِی کوثرم
شکر خدا فاطمه شد مادرم
شکر خدا اهل تولا شدم
عاشق ذریه زهرا شدم
بانو! نباش فكر سفر ، خوب مي شوي
هنگام صبح ، وقت سحر ، خوب مي شوي
اين رو گرفتنت به خدا احتياج نيست
از زخم ها نمانده اثر ، خوب مي شوي
وقتي شكست پهلوي زهراي خانه را
افتاده ديد قامت آقاي خانه را
فرياد زد سَر همه : هيزم بياوريد
آتش گرفته دامنِ درياي خانه را
دوباره هيئت ما در عزاي مادرتان
رسيده است به زير كساي مادرتان
ميان ذكر مصيبت عجيب نيست اگر
شنيده ميشود اينجا صداي مادرتان
می آمد از آن دور و به دستش تبری بود
انگار در آن كوچه خاكی خبری بود
دیری نگذشت از غم خاتم كه زمانه
آبستن پیشامد جانسوز تری بود
با پا زدند بر در و در را صدا زدند
بي اطلاع آمده و بي هوا زدند
ديدند چون حريف نبردش نمي شوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند
جايي براي كوثر و زمزم درست كن
اسما براي فاطمه مرهم درست كن
تابوت كوچكي كه بميرم درون آن
با چند تخته چوب برايم درست كن
ما بيخيال سيلي مادر نميشويم
فارغ ز غصهي گل پرپر نميشويم
هرچند بر مصائب او گريه ميکنيم
قادر به درک زخم کبوتر نميشويم
خورشیدم وزمان غروبم رسیده است
ابری سیاه هاله به رویم کشیده است
بعداز پدر بلای دو عالم شد ارث من
قسمت به سفره ام غم صد داغ چیده است
دربسترم وخسته ام وتاب ندارم
شبها من ازآن ضربه در خواب ندارم
انگار بعید است دگر زنده بمانم
برگونه به جز گریه وسیلاب ندارم
نه صحبتی نه پرسشی نه یک جوابی
دردت دوباره سخت شد باید بخوابی
پهلو به پهلو کردنت خود داستانی است
شب تا به صبح بین بستر در عذابی
توبه کردم پس ازاین فقط تورا می خواهم
همه جا به فکر من بودیُّ وهستی امّا
من فقط حرف زدم آقا تو را می خواهم
نقش دستان مغیره به روی در حک بود
اثری بود که جای لگد مردک بود
چشم فضه به جراحات تنت خورد، وَ گفت:
کاش میخی که به در بود کمی کوچک بود
شاعر: حميد رمي
تمام اهل عالم دم گرفتند
به حال خانه ی ما غم گرفتند
که روزی روزگاری خانه ی ما
صفایی داشت آن را هم گرفتند
گفت : در میزنند مهمان است
گفت : آیا صدای سلمان است؟
این صدا نه ،صدای طوفان است
مزن این خانه ی مسلمان است
دوباره آمده ام تا سفارشي بدهم
براي خانه من در بساز اي نجّار
دري كه كنده نگردد به ضربه لگدي
دري مقاوم محكم ز بهترين الوار
ای هستی عشق،ای وجودم مادر
ای یاس بهشتی ِ کبودم مادر
ازشدت گریه پلکهایم زخم است
افسوس که در کوچه نبودم مادر!
شاعر: وحيد قاسمي
بايد بري؛ نه ! محض رضاي خدا نگو
دق مي كنم بدون تو، اين جمله را نگو
زهرا بمان و زندگي ام را به هم نريز
سنگ صبور من! نرو از پيشم اي عزيز
در پیچ کوچه بود، که ولگرد ِ لعنتی...
با سنگ زد به آینه، بی درد ِ لعنتی
دیدم به جنگ مادر رنجورم آمده !
فریاد می زدم :« برو نامرد ِ لعنتی»
اینچنین بعد از تو "غربت" نیز معنا میشود
چاه،تنها محرم یک مرد تنها میشود
هیچکس در پشت حیدر نیست دیگر،فاطمه!
بعد تو حتی نماز او فرادی میشود
بي پرده، صريح ، منجلي مي گفتي
از سرّ حمايت از ولي مي گفتي
پهلوي تو را شکسته بودند اما
در هر دم و بازدم علي مي گفتي
شاعر: يوسف رحيمي
مادرم از گلایه ها سیر است ، مادرم نوجوان ولی پیر است
مادرم بستری - زمین گیر است ، مادرم دست بر کمر شده است
زخم بستر برید امانش را ، سوخت آن قامت کمانش را
طاقتش هرچه قدر کم شده است درد پهلوش بیشتر شده است
خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت
شاعر: ميثم انتظاري
ميهمان اين هفته حديث اشك
شهيد
سيد عباس سادات موسوي
ناز و نیاز
سیدعلی لواسانی
رحيم سجادي
(بنواری"مهاجر)
شاعر اهل بيت (ع) عليرضا شاهنوش
فاطمه خمسي
محمد شريف (باران)
فاطمه وثوقی
پايگاه شعر سهيل عرب
عشق عليه السلام
عشق زلال
كفشدار
فرشته هاي تبعيدي
مجتبي صمدي شهاب
حسينيه خدا
داود رحیمی
عطش135علی کاوند
آیینی
سلام بر شبیر
مجيد رجبي
غزلواره
کربلایی مسعود اصلانی
بیت های سوخته
چوپ خط جمعه ها
...او خواهد آمد
دو بیت تا حرم
شاعر اهلبیت مهدی مومنی(تمار)
التیام
عاشورائیان
يك غزل مانده به تو
شعر و شعور
آوای سوخته
حرف دل
من غلام قمرم
دل نوشته های یک روسیاه
دو سه خط یاد حسین (ع)
شهاب شب
بیت به بیت
سرمایه محبت زهراست دین من ...
فصل سبز وصل
محسن ناصحی
زلال آینه
رضا اسماعیلی
احسان بمانی
کربلایی پوریا روح نواز
سید علی رکن الدین
پلاک 110
متلک
خونین دلان
قاسم نعمتی
تمامي حقوق مادي و معنوي متعلق به نويسندگان حديث اشك مي باشد .
2012 Copyright © طراح قالب : حديث اشك | اشعار اهل بيت (ع)
