تقصير كيست اين همه مدت كه نيستی ؟
تقصير كيست در پس غيبت تو زيستی ؟
می ريزد آبروی من آن لحظه كه ملك
می آورد به محضر پاك تو ليستی
برچسب ها : مدت , مقصّر , محسن مهدوی
ادامه شعر ...
تقصير كيست اين همه مدت كه نيستی ؟
تقصير كيست در پس غيبت تو زيستی ؟
می ريزد آبروی من آن لحظه كه ملك
می آورد به محضر پاك تو ليستی
به قرآن و به تورات و به
اِنجیل
قسم بر اِنفِطار و سوره ی فیل
ولایت قلعه ی مُستَحکَمی است
بود حِصنِ امان حَق، ز تَضلیل
صدای زمزمه ی جامعه کبیره ی توست
که چشم ها همه اشک و نگاه خیره ی توست
هر آنکسی که در امواج عشق افتاده
برای عرض ادب در پی جزیره ی توست
لب را به جز از مدح علی وا نکنی
با دشمن فاطمه مدارا نکنی
گر منتظر یوسف زهرا هستی
غیر از فرج از خدا تمنا نکنی
مجذوب چند آيه ي قرآن مان كني
ما بت پرست كعبه ي عشقيم،ياحسين
قرآن ز ني بخوان كه مسلمان مان كني
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
ازحرف لبت بزن ولی شعر بگو
ازتاب وتبتبزن ولی شعر بگو
حالا که به مولای تو توهین شده است
ازنان شبت بزن ولی شعر بگو
در بینِ کلوخ و خشت،جریان دارد
تا ساحلِ سرنوشت،جریان دارد
هر قطره ی آبی که به این رود رسید،
در قطعه ای از بهشت،جریان دارد
شاعر : عارفه دهقانی
از غم دلدار عشق، منجی و غمخوار عشق
دل همه شب می زند، پنجه به گیتار عشق
از عطش دیدنش ، تا دم بوسیدنش
خون چکد از گوشه ی، چشم علمدارعشق
ای ماه تمامِ از همه بهتر من
ای مهر مدام، سایه ی بر سر من
من سیدم و مادر سادات تویی
آه ای همه افتخار من مادر من
شاعر : سید علی لواسانی
از نسل همان كور دل بزم شرابند
این نكته یقینی ست كه از نطفه خرابند
با آب دهان نیت تاریكی خورشید!!؟
افسوس كه در لوت به دنبال سرابند
آقا کمی برای من از سامرا بگو
اوصاف ناله های غریبانه را بگو
از ساعتی که چشم جوان تار می شود
از زهر و دست وپا زدن و ضجِّه ها بگو
از ابتدا گِل من را خدا مطهر کرد
و بعد عشق تو را در دلم مقدر کرد
به نور ناب نگاه چهارده خورشید
وجود و فطرت و ذات مرا منور کرد
تمام حاجت ما را به ما خدا داده
میان این همه کشور به ما رضا داده
دلم هوای طواف دور مرقدش دارد
دلم هوای زیارت به مشهدش دارد
ای مقـــامت فـراتـر از مریــــم
ای شکوهـت رسـاتـر از حــــوا
ام کلثــوم ! خواهــر زینب
عصمت الله دوم زهــــرا
حرفی از غصه ها و غم ها نیست
اضطرابی میان دنیا نیست
مثل امشب ، شبی از این شبها
این قدر با صفا و زیبا نیست
مهـدی(عج) مـوعـود ، ولـیِّ زمـان
ای نفست بـاعث بـودِ جـهان
زُلف حیات همگان بست توست
رزق دو عالم همه در دست توست
بانو سلام! حال شما؟ روز مادر است
روز زنی که از همه مردان، سَری سَر است
روز شما که مادر زینب، حسن، حسین
نه! روز دختری ست که اُمّ پیمبر است
بين محراب ازل گرم سجودي بانو
اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو
سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودي بانو
نشسته ام بنویسم كه بال یعنی تو
عروج كردن سمت كمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
دریا غریق مرحمت بی كران تو
هفت آسمان تجلی رنگین كمان تو
خورشید ناز می كشد از ذرهای خاك
آن جا كه صبح می گذرد كاروان تو
قلم زدم به مرکب کنار این فانوس
برایتان بنویسم برای اقیانوس
نفس برای شما خرج می شود بی بی
نفس نفس شده این جا کنارتان محبوس
در راه دوست گرچه کمی لنگ می زنم
دست شرف به سینه هر ننگ می زنم
عبدم فقط به دامن شه چنگ می زنم
شه چون علی ست حرف دل تنگ می زنم
می توان جان را به نام روشنش تطهیر کرد
آیۀ تطهیر را خواند و از او تفسیر کرد
در تب و تاب وضویش می خروشند آب ها:
"آب را با آب آیا می توان تطهیر کرد؟
کیستی ای در سخن پنهان شده
شعرعاشورا ییان را جان شده
کیستی ای زن ،زنان را افتخار
کیستی ای از قبیله یادگار
ای عزادارت دل چاک بقیع
روضه خوان روضه ی پاک بقیع
خیزوپیش زینبت تعظیم کن
کربلارا باقدت ترسیم کن
گذرکردم ازکوچه سار حقیقت
چوکارون آشفته ی شهر غربت
وطن بود ودستان اعجاز عاشق
صف آرایی تیک وتاک دقایق
در گناهم غم جانسوز تو از یادم رفت
حالتی گشت که یاد تو ز افکارم رفت
در تمنای طمع ورزی دنیا غرقم
گرم دنیا شده ام گرد تو ازیادم رفت
می دید خدا درد خماری جهان را
پس کرب وبلا ساخت خماری رود از یاد
شاعر :مسعود مهربان
عروسِ خانه ی حیدر شد
دوباره فاطمه ای دیگر
بزرگوار و مؤدّب بود
شجاع زاده زنِ حیدر
نگاه پیر تو انبوهی از ملک دارد
چقدر چین و چروک رخت ترک دارد ؟!!
چقدر پیر شدی غصه پیرتان کرده ؟؟
بگو که گریه یتان ریشه در فدک دارد
روضه هایی عجیب می خواند
از شب و روز کربلای حسین
با خجالت به زینبش می گفت:
پسرانم همه فدای حسین
وقتی که با صدای رسا گریه می کند
گویا تمام کرب و بلا گریه می کند
راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است
مادر نشسته مشک تو را گریه می کند
بدون ماه قدم می زنم سحر ها را
گرفته اند از این آسمان قمرها را
چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است
رسانده است به خانم کسی خبرها را
گفتم ام البنین، دلم پا شد
گره هایی که داشتم وا شد
مادر آب را صدا زدم و ...
خشکسالم شبیه دریا شد
ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی
از مادر چشم انتظارت دل بریدی
جز ام لیلا کس نمی فهمد غمم را
من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی
از من مگیر شوق همیشه بودنت را
شوق عزیزم، دلبر من، گفتنت را
از پیش چشم زینب و بابا بپوشان
پیراهن گلدار هر روز تنت را
بی سر شده بود و سر و سامانی داشت
بی حنجره فریاد نمایانی داشت
یک روز به خونخواهی او می آیند
آن مرد غریب ، آشنایانی داشت...
شاعر : میلاد عرفان پور
سلام، آمده ام تا سفارشی بدهم
دری بساز برایم دوباره؛ ای نجار
دری كه كنده نگردد به ضربۀ لگدی
دری مقاوم و محكم ز بهترین الوار
آسیابت یک طرف افتاده بستر یک طرف
چادر تو یک طرف افتاده معجر یک طرف
هر چه این جا هست چشمان مرا خون کرده است
رنگ این دیوار خانه یک طرف، در یک طرف
خودم عصای توهستم بیابیا مادر
توراقسم به دل مرتضی بیامادر
نمیزنم سخنی باعلی ولی چادر
نگفته فاش کندرازکوچه رامادر
دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی
تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
با دست خودش داده اناری به یتیمی
بعد از تو زمین و آسمان غمگین است
یا فـاطـمه ! داغت به خدا سنگین است
از دوری ات آنقدر که بر سینه زدم
بین در و دیوار دلم خـونـیـن است
شاعر : حمید رضا نوری
نفس نفس ز زمانه تو آه میکشی و ...
به سمت دست علی هی نگاه می کشی و ...
تمام نیروی خود را کنار محسن خود
برای حیدر خود در سپاه می کشی و ...
نکند از غل و زنجیر مرا سلب کنید
سر قلاده کشیدید ؛ مرا جلب کنید
خسته ام کاش نگاهی سوی این قلب کنید
پاسبانی حرم هدیه به این کلب کنید
شاعر : مجتبی کرمی
دیوار و در و فدک ... ، غمی لم داده
پهلوی شکسته ، یک زن افتاده
شد بزم عزا ، شبیه " بیت الاحزان "
از بابت روضه ، صحنه شد آماده !
حرفی به جز از ثنای زهرا ممنوع
در سینه به جز ولای زهرا ممنوع
از روز ازل خدا به آتش فرمود:
سوزاندنِ آشنای زهرا ممنوع
شاعر : سید مجتبی شجاع
این فتنه هازداغ پیمبرشروع شد
ازصحنه ی شکستن یک درشروع شد
وقتی چهل نفر به درخانه می زدند
دردشدیدپهلوی مادر شروع شد
اگر آن روز پشتِ در، گل یاس
ندا میداد یا عباس...عباس...
سراپا غُرّشِ شمشیر میشد
همان یکتای بی همتایِ احساس
این پیچ آخر است نشسته است در کمین
از این به بعد کوچه تو را می زند زمین
از این به بعد کوچه کبودی است سهم تو
ای زیر چشم های تو از جنس حور عین..
شاعر : زهرا بشری موحد
دست بردار دلم نیست غم انگار خدا
چه کنم با غم این بانوی بیمار خدا
یک نفر نیست بگوید که در این شهر غریب
یاس دلخسته کجا و در و دیوار خدا !!
دستي به روي سينه تو هم احترام كن
همراه من به ساقي مستان سلام كن
ساقي سلام جرعه آبي به ما بده
ساقي سلام جام شرابي به ما بده
بانی خلقت عالم زهرا
ناجی حضرت آدم زهرا
الگوی عصمت مریم زهرا
باعث بهجت خاتم زهرا
چه خوب میشد اگر ما بزرگتر بودیم
شبیه مادرمان یاور پدر بودیم
درون خانه نشستیم و رفت مادرمان
به جای مادرمان كاش پشت در بودیم
دلم هوای شما کرده بی هوا مادر
که بیت بیت غزل می زند صدا: .... مادر
حروف شعر پر از عطر یاس میگردد
همین که ذهن قلم گوید از شما مادر
بَـر دَر مَزَن بــه رويِ تو دَر وا نمي كنند
چيزي مگو ، كه با تو مدارا نمي كنند
اينها كه ساكتند
و فقط بُهت كرده اند
هــرگز بـه پايِ حقّ تـو امضا نمي كنند
داغت که با سکوت سبکتر نمی شود
حرفی بزن جواب که با سر نمی شود
تعریف کن، از اول تنهایی ات بگو
از هیچ کس برای تو مادر نمی شود
تفسیر عشق وعاشقی سرمشق ماشد
غوغایی از شور وشعف در دل به پا شد
راز و نیــاز آفـــــــــرینـــــش پُرصدا شد
نــان کلامـــم روغنی کامـــم روا شد
خالق ز نـور آل علی کوکب آفـرید
با یُمن آل فاطمه روز و شب آفرید
روز ازل «اَلَسـتُ بِرَبّک» چـو گفـت حق
«قالوا بَلی» شنید و سپس منصب آفرید
خواستم فاطمه نويسم كه
واژه هايم به دست و پا افتاد
تا نوشتم به صفحه يا زهرا
قلمم در برابرم جان داد
حیف او که امام ما شده است
آبروبخش نام ما شده است
حیف آن نام کیمیایی که
وقت غم ها کلام ما شده است
مرا ببخش نگشتم چنان كه می خواهی
به پات جان نسپردم ز فرط خودخواهی
همیشه عهد شكستن ز سمت من بوده
مرا ببخش كه سوگند خورده ام گاهی
امروز دیگر سامرا مثل یتیمی
امروز دیگر سامرا آقا نداری
در آسمان آفتابی نگاهت
آن گنبدی که داشتی حالا نداری
جانشین غریب مولا بود
پسر مهربان زهرا بود
یل بی های و هوی صفین و
شیر بی ادعای دنیا بود
خدا نوشته مرا تا که سینه زن بشوم
همیشه مست گل یاس و یاسمن بشوم
خدا نوشته مرا موقع گرفتاری
همیشه دست به دامان پنج تن بشوم
كارواني ز انتهاي شفق
همچو خطي شكسته مي امد
روزن نور بود و تا شهري
به سياهي نشسته مي امد
ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت
شهر گناه حال و هوای خدا گرفت
با سر دوید سوی طبق طفل بستری
زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت
در حسرت يک نگاه باشد باشد
شاعر : سید مجتبی شجاع
*هر شب به دفتر دل خود حك كنم حسين
استاد من نداده به من مشق ديگري*
بر سينه ميزنم كه مبادا درون آن
غير از حسين خانه كند عشق ديگري
شاعر : محسن نورپور
برگرد و با يزيد زمانم تو جنگ كن
آدم نميشوم ، همه حرفم بهانه است
شرمنده ام امام زمانم ، درنگ كن!
شاعر : محسن نورپور
آمده ماه صفر من در محرم مانده ام
در هوای هیات و زنجیر و پرچم مانده ام
در کنار پنجره با این دو چشم خیس و سرد
همزبان با شبنم گلبرگ مریم مانده ام
زمين براي قدم هات آسمان شده بود
وَ ماه، روي سرت مثل سايه بان شده بود
دوباره کشتي نوح از پس زمان برخواست
وَ باز دست خدا بود، بادبان شده بود
طفلی حسن كه شاهد رازی مگو شده
رازی كه باعث غم و بغض گلو شده
زانو بغل گرفته و خون گریه می كند
از بعد ماجرای فدك زیرو رو شده
یا بر دل شکسته تر من صفا دهد
نوکر زیاد دور و برت دست و پا زند
اما کم است آنکه سر و دست و پا دهد
شاعر : میلاد یعقوبی
همینکه پیکرت افتاد خواهرت افتاد
تو نیزه خوردي و یک مرتبه زمین خوردي
هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد
با دستمال بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی ...
این خارهای موی سرم را گرفته ام
در شرب مدام ، نغمه ی نوشانوش
از کرب و بلای او رسیده ست بر گوش
تا لذت سیراب شدن دريابي
از تشنگی حسین یک جرعه بنوش
شاعر : میلاد عرفان پور
تردید مکن که کربلا آغاز است
بر بام سپهر ، مژده ی پرواز است
لبیّک بگو به "هَل ِمن ..." عاشورا
این پنجره تا ابد به دنیا باز است
شاعر : رضا اسماعیلی
دوباره تنگ غروب و.....خدا دلم تنگ است
برای دیدن روحم بیا ،دلم تنگ است
دوباره تنگ غروب و سکوت وتنهایی
شبیه داغ شفق ،بی صدا، دلم تنگ است
از متن سرخ حادثه ها، از غبارها
قد مي کشيد در تپش انفجارها
از راه می رسند خبرهای شعله ور
آتش گرفته دامن فصل بهارها
بابا نگاه پر شررم درد می کند
قلب حزین و شعله ورم درد می کند
از بس برای دیدن تو گریه کرده ام
چشمان خیس وپلک ترم درد می کند
سه ساله ای كه امیدش به نوجوانی بود
چقدر پیری او زود و ناگهانی بود
اگر چه گیسوی او مثل برف روشن بود
ولی تمام تنش سرخ و ارغوانی بود
كارواني ز انتهاي شفق
همچو خطي شكسته مي آمد
روزن نور بود و تا شهري
به سياهي نشسته مي آمد
اهل حرف و حدیثها هستیم
در عمل یار تو کجا هستیم؟!
در عمل از تو دور و مهجوریم
شرحی از کوفه و ریا هستیم
اين روزها بوي قفس دارد زمانه
اندوه و غربت مي وزد از هر کرانه
اين روزها دلتنگ دلتنگم شهيدان
کي مي رود از خاطر من ياد ياران
چشم وا کردم و پرپر شدنت را ديدم
نيزه در نيزه غريبانه تنت را ديدم
زير پامال کبود سم مرکب ها، نه
به روي دست ملائک بدنت را ديدم
تا سر زند خورشید او از صبح بامش
یک آسمان مست از تماشای مدامش
تا گردباد شوق او در دشت پیچید
صدها رمه آهو نشسته بین دامش
طوفان بر آشفته ی آرام وزیده
ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه
ای بغض ترین ابر به باران نرسیده
وقتي كه عرصه بر نفسم تنگ ميشود
يا شيشه دلم به غمي رنگ ميشود
بغض ترك ترك شده ام هر زمان شكست
قلبم به نبض روضه هماهنگ ميشود
آفتاب لب بامم پدر گريه منم
علي اوسطم و پير عزا و محنم
قسمت اين بود كه با گريه شوم هم بيعت
يادگاري غريب پدري بي كفنم
می کند ماه به پای پدرش باز فرود
بر لب این نغمه ی دلگیر گرفتست ورود
پدرم این لب تو موج فراتیست دگر
لب من بهانه ی فرات گرفتست چه زود...
شاعر :یا سر صهبا
ميهمان اين هفته حديث اشك
شهيد
سيد عباس سادات موسوي
ناز و نیاز
سیدعلی لواسانی
رحيم سجادي
(بنواری"مهاجر)
شاعر اهل بيت (ع) عليرضا شاهنوش
فاطمه خمسي
محمد شريف (باران)
فاطمه وثوقی
پايگاه شعر سهيل عرب
عشق عليه السلام
عشق زلال
كفشدار
فرشته هاي تبعيدي
مجتبي صمدي شهاب
حسينيه خدا
داود رحیمی
عطش135علی کاوند
آیینی
سلام بر شبیر
مجيد رجبي
غزلواره
کربلایی مسعود اصلانی
بیت های سوخته
چوپ خط جمعه ها
...او خواهد آمد
دو بیت تا حرم
شاعر اهلبیت مهدی مومنی(تمار)
التیام
عاشورائیان
يك غزل مانده به تو
شعر و شعور
آوای سوخته
حرف دل
من غلام قمرم
دل نوشته های یک روسیاه
دو سه خط یاد حسین (ع)
شهاب شب
بیت به بیت
سرمایه محبت زهراست دین من ...
فصل سبز وصل
محسن ناصحی
زلال آینه
رضا اسماعیلی
احسان بمانی
کربلایی پوریا روح نواز
سید علی رکن الدین
پلاک 110
متلک
خونین دلان
قاسم نعمتی
تمامي حقوق مادي و معنوي متعلق به نويسندگان حديث اشك مي باشد .
2012 Copyright © طراح قالب : حديث اشك | اشعار اهل بيت (ع)
