خواهی که اگر جهان به کام تو شود
یـا سکـه ی عاشقـی بـه نام تو شود
بـرسینـه بـزن مـهـر غـلامـیِ علی
تـا هرچـه امیر است غلام تو شود
برچسب ها : مهر غلامي علي , دوبيتي هاي اميرالمومنين , رباعي اميرالمومنين , امير جهان , اشعار اميرالمومنين
خواهی که اگر جهان به کام تو شود
یـا سکـه ی عاشقـی بـه نام تو شود
بـرسینـه بـزن مـهـر غـلامـیِ علی
تـا هرچـه امیر است غلام تو شود
بر لب ساحلی که جا ماندم
شادم از اینکه کشتیم آمد
باید امشب به آسمان بروم
چون که ماه بهشتی ام آمد
ای اهل جهان همه مرا بشناسید
زین پس همتان "نقی" صدایم بزنید
این نام جهانی شده شُكْرا لِلّه
تاکور شود هرآنکه نتواند دید
بانو همه جا نام شما عقده گشاست
مسکین تو از قید غم و غصه رهاست
درخانه سگ پری نیاید هرگز
تزویج تو باخلیفه از ریشه خطاست
شاعر: سيد مجتبي شجاع
هرکس به جهان تو ثناکرده بسی
خشنود دل فاطمه را کرده بسی
ای دختر با وقار زهرا و علی
درحق تو تاریخ جفا کرده بسی
شاعر: سيد مجتبي شجاع
برمانظری اگرنمایی کافیست
ازکارم اگرگره گشایی کافیست
عیدی ولادت امام باقر
درمجلس ما اگربیایی کافیست
شاعر: سيد مجتبي شجاع
کیستی تو که نگاهت به حرم راه نماست
طور سینای تو تصویرگر آینه هاست
کیستی مرد که حاتم شب و روز خود را
بر سر سفره ی اکرام تو مانند گداست
نقی! نامی که فخر آسمان است
تلفظ کردنش حظ دهان است
ز القاب امام ِ هادیِ ماست
امامی که عزیز شیعیان است
خسته شدم،بريده ام آقا، شتاب كن
يا انتخاب كن بخرم، يا جواب كن
برگشتنم همان و فنا گشتنم همان
هرچه پل است پشت سر من خراب كن
گر تو مدد دهی قلمم نوحه گر شود
مرثیّه خوانِ محفل چشمان تَر شود
اینجا به خام نمره ی بالا نمیدهند
دلسوخته مرتبه دار است و سَر شود
ما شیعه حیدریم و سرافرازیم
دل به عشق آل فاطمه میبازیم
فرمانده لشکری ما عباس است
در ارتش او تا به ابد سربازیم
ترسم دوباره شیعه به غم مبتلا شود
قبر رقیه مثل بقیع، سامرا شود
بی غیرتیست چشم ببندیم و منتظر
معجر دوباره از سر بی بی جدا شود
ع: عبد درگاه ساقيم مستم
ل: لاجرم دل به جام او بستم
ي: ياد او در دلم چه غوغا كرد
ا: آنكه مستم ز جام صهبا كرد
چشم خورشید محلی به سیاهی ندهد
سینه نور به خفاش پناهی ندهد
خصم بیهوده به دنبال اثر میگردی
شب تاریک سوادی به نگاهی ندهد
کشک بیهوده چرا عقل کمت می سابد
برسر حرف مگر نور خدا می خوابد
آسمان را بنگر تا که ببینی - هادی ...
- آفتابیست که بر روی سرت می تابد
شاعر: موسي عليمرادي
بی خبر دوغ کجا کشک کجا آش کجاست؟
قصد آیینه کجا مقصد اوباش کجاست؟
عقلتان شب زده و حضرت هادی روشن
نور خورشید کجا سایه ی خفاش کجاست؟
شاعر: موسي عليمرادي
آسمانها شده یکپارچه مدهوش حسین
گل سجّاد چه زیباست در آغوش حسین
پَر قنداقه بگیرید که ارباب اینجاست
می رسیم از پر قنداقه به شش گوش حسین
شاعر: حسين ايماني
این مدینه ستاره باران است
چشم خورشید خیره برآن است
داخل مهد روح ایمان است
روزگار زمین درخشان است
باید به فکر قافیه های جدید بود
در شهر غمزده به هوای امید بود
باید به مثنوی پر و بال عقاب داد
شوری برای خلقت یک انقلاب داد
لعنت به آنکه کرده جسارت به محضرت
تیری نشانده با سخن خود به پیکرت
نام تو آسمانیُّ و پاک و مقدَّس است
تو بی نظیری ُّو حرمی کرده باورت
آقا سلام ! بغض بدی مانده در گلوم
آورده اند سمت شما مرتدان هجوم
دجّالهای فتنه به این شهر آمدند
دیدند با توایم ، همه قهر آمدند
عمریست گدایِ عشق و بیمار توایم
تا آخر عمر هم گرفتار توایم
تا چشم حرام زادگان کور شود
ما این دهه را فقط عزادار توایم
وقتی به یادِ نام شما آب می خوریم
انگار جای آب مِیِّ ناب می خوریم
مردم به نرخ روز اگر می خورند نان
ما نان به نرخ حضرت ارباب می خوریم
خفاشها جلال تو را برنتافتند
قلب سياه خويش فقط تيره ساختند
يکسر اسير خواست حيواني خودند
اصلاً به اصل فطرت خود ره نيافتند
آقا بيا كه بي تو زمين بر مدار نيست
ديگر صداقت و شفقت افتخار نيست
والله اين قدر كه شده باب بينمان
تقصير از زمانه و اين روزگار نيست
ساحل زخم گلويت دل درياي من است
موي تو سوخته اما شب يلداي من است
آمدي داغ دل تنگ مرا تازه كني
يا دلت سوخته از دربدريهاي من است
تو روي ني و من از تو چقدر فاصله دارم
و از خودم به خدا چون نمرده ام گله دارم
به جرم اينكه يتيمم مرا به بند كشيدند
و جان به لب شدم ازبسكه زخم سلسله دارم
دل كباب كه ديگر شرر نميخواهد
انيس غصه و غم چشم تر نمي خواهد
كبوتري كه قفس را مزار ميداند
براي زندگي اش بال و پر نميخواهد
بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد
آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد
مقصود از تکلم طور از تو گفتن است
موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد
شبیهِ هرچه که عاشق،سَرَت جدا شده است
تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است
غزل چگونه بگویم ز قطعه های تنت؟!
که بیت بیت ِ تو از پیکــرت جدا شده است
ذکر لبها و دلم هر سحر و شام علیست
عشق من ، نور دلم ، سرور و آقام علیست
عاقلی طعنه زنان خواند مرا دیوانه
خوش به حال من دیوانه که مولام علیست
شاعر: وحيد محمدي
اين صبر بدانند که سر مي آيد
از گرده شان دمار در مي آيد
توهين به امام مهرباني! هيهات
تنها ز حرام زاده بر مي آيد
مانندِ بقیع،سامرا پرپرِ کیست؟
این غربتِ پنج گوشه،غم پرورِ کیست؟
وقتی که "غم" است گوشه ی دیگرِ آن،
شش گوشه ی این ضریح،یادآورِ کیست؟
از ابتدا گِل من را خدا مطهر کرد
و بعد عشق تو را در دلم مقدر کرد
به نور ناب نگاه چهارده خورشید
وجود و فطرت و ذات مرا منور کرد
این پهلوان با وفا آخر زمین خورد
قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد
من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد
از شرم روی مادر اصغر زمین خورد
گفتن از شأن تو چه دشوار است
"اهل بیت نبوتی" آقا
"مهبط الوحی" و "معدن الرحمه"
تو تمام کرامتی آقا
این سرخی شفق که برین چرخ بی وفاست
هر شام عکس خون شهیدان کربلاست
ویـرانه نه آن است که در شـهـرِ دمـشق است
ویـــرانـه دلِ مـاسـت کـه بـیگانۀ عشق است
ویــــرانـه نـخـوانـیـد که مِیخانۀ عشق است
مِــیــخانـۀ دیــوانـگی و وادیِ عــشــق اسـت
همواره از چشم تو لبریزم عزیزم
با تیر و مشک تو گلاویزم عزیزم
یک علقمه می سازم از چشمانم آنگاه
در مشک خالیت آب می ریزم عزیزم
مادر چه شد که باز نگشتی به خیمه ها
دیدی که شیر خوار خدا گریه میکند؟!
یک دست تو که بر سر راه حسین بود
آن دست دیگرت به کجا گریه میکند
مرا با غم نشینی آفریدند
به عشقی اینچنینی آفریدند
تمام زندگیم نذر حسینه
مرا ام البنینی آفریدند
شاعر: حسين معصومي
من آمده ام که ردتان را بزنم
در نقض حدود ، حدتان را بزنم
از فضل الهی تبری می خواهم
تا ریشه ی هفت جدتان را بزنم
بوی فراق می دهد این گریه های من
ماتم گرفته شال سیاه عزای من
شرمنده ام که از غم زینب نمرده ام
آقا ببخش درگذر از این خطای من
بی شک گدای خانه ات آقا شود حسین
هر قطره زود پیش تو دریا شود حسین!
فیض گدایی تو به هر کس نمیرسد
باید که زیر نامه اش امضا شود:"حسین
آقا ببخش ، بار دگر قلبتان شكست
اين بار جدتان هدف دشمنان شده
از بس كه ما به ظاهر اسلام رفته ايم
شيطان ميان باطن عالم نهان شده
سرفصل شادماني وپايان غم رسيد
وقت هنرنمايي لوح و قلم رسيد
بافاطمه خدابه خودش فخر ميکند
برحجب وزهد وعاطفه صاحب علم رسيد
حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها
تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها
ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب
مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها
درجـمــعِ غُــلامـانِ دَرَت نـاچـیــزَم
در روزِ دَهُـــم کَفَـن بـه تَـــن آویزَم
گیرَم چو به دستِ خود قمه می گویم
دیـوانه ام و زِ فَرقِ خود خون ریزَم
در دشتِ بَلا تَنِ حسین گُلگون است
شیعه زِ اَزَل به مادَرَش مدیون است
سَـــرمـی شِــکَـنَم نـگو چرا اینگونه
بِـنگَر که عزیزِ فاطمه مظلوم است
يــک مـعــمـايي بـــه ســر دارم عـجيـب
مـــانده ام حيران در ايــن شــــعر غريب
چـــون عــلي دانــــد رمـوز خــيـر وشـر
مــن خـــدا خـــوانـم عــلي را يــا بشر؟
مرا به غیر غمت کس انیس و همدم نیست
و جز غم دل تنگت به این دلم غم نیست
تشرف زهاد دربیابان به درگهت یعنی
برای میزبانی تو خانه ای فراهم نیست
درخط پیمبرم خدایا شکرت
دلداده ی حیدرم خدایا شکرت
به به چه سعادتی نصیبم شده است
زهرا شده مادرم خدایا شکرت
شاعر: سيد مجتبي شجاع
بی حُب علی پـــا به حَرم مگذارید
گــرکـعــبه بُــوَد حَرم قـدم مگذارید
پــُـرسند اگــر نـــام و نـــشانم گویم
من حیدری ام سَربه سَرَم مگذارید
شکرخدا که سایه ی عشق است برسرم
اهل وِلای حیدر(ع) وُ دین پیمبرم
بالقمه ی حلال پدر حیدری (ع) شدم
زهرائیَّم (س) به مَرحمت شیر مادرم
شاعر: حسين ايماني
امشب زبان یاوه زنی لال و بی صداست
جلُّ و جلال و جلوه و اِجلال باخداست
تمثال نور حق روی دست پیمبراست
زهرا خدانماست ولی مست حیدراست
به جویبار بگو : پاک کُن نوشتارم
خوشَم به کهنه فروشی خوشم که سِمسارم
نَه رنگ و رونق تازه که خاک ِ بازارم
شبیه فرش سری زیر پای ِ دلدارم
ای شب افروزِدل آرا،ماهِ تابان، فاطمه
راحت روح وروان ومونس جان فاطمه
آسمان عشق من بی تو نداردجلوه ای
درهمه هفت آسمان، بدردرخشان فاطمه
اينكه جاري شدست كوثر ماست
سيب تنهايي پيمبر ماست
اينكه يك شب نشسته زير كساء
چادرش سايه سار محشر ماست
دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد
سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد
و آن همه عظمت را کمی به نور کشید
و نور را به تجسم کشید و انشا کرد
قلم زدم به مرکب کنار این فانوس
برای تان بنویسم، برای اقیانوس
نفس برای شما خرج میشود بانو
ولی نفس شده اینجا کنارتان محبوس
شکر خدا که سینه زن مادرت شدم
شب تا به صبح گریه کن خواهرت شدم
دست خدا نام تو را بر دلم نوشت
از آن به بعد از دل و جان نوکرت شدم
داد مسرت کشید پیک خوش آسمان
مژده که ریحان یاس شکوفه زد در جهان
جلوه حق بر زمین کرده رخش را عیان
نور خدا آمده نغمه مستانه خوان
خدا اراده نموده که ياس بکارد
و پرده از رخ الگوي آب بردارد
طلوع جلوهي صبح است اين نگاري که
ز سمت مشرق چشمش ستاره ميبارد
سیب را خورد و پیمبر تر شد
یعنی از نسل پسر ابتر شد
صاحب ناب ترین کوثر شد
حوریه بود ولی دختر شد
خديجه مي چشد امروز طعم مادري ات
محمدست وغرورش به ناز و دلبريي ات
تـــو آن زني كه خـــدا بــر تــو افتخار كند
به جز علي نبود كس براي همسري ات
ما اگر شعر و دفتری داریم
از دعاهای مادری داریم
شعرهامان طلاست از یُمنش
مادر کیمیاگری داریم
نـام زهـرا ایـن دل ما را هـوایی میکند
حـضـرت الله بـا او،چــه صفایـی میکند
حـضـرت زهـرا از عالم دلـربایی میکند
کل هستی در کفش،چون اوخدایی میکند
هستی مثل ساقی کوثر نداشته ست
اعجاز خلقت است و برابر نداشته ست
وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته ست
شب تاریک کنار تو به سر می آید
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید
آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده
خار هم پیش شما گل به نظر می آید
تقصير كيست اين همه مدت كه نيستی ؟
تقصير كيست در پس غيبت تو زيستی ؟
می ريزد آبروی من آن لحظه كه ملك
می آورد به محضر پاك تو ليستی...
حلقه عشق اگر هست ، نگين فاطمه است
وجه حق را ز ازل نور جبين فاطمه است
ز خدا آمده هر دم ز خدا می گويد
آنکه با عشق الهی است عجين فاطمه است
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
در این مسیر هر که هوادار می شود
از شیعیان حیدر کرار می شود
هر کس گدای فاطمه شد عاقبت به خیر
هر کس نشد، به پیش همه خار می شود
نگـاهی بر نجف انداختم من
حَرَم را دیدم و دل باختم من
نمی خوانم خدا او را ولی از
خدایش هـم جدا نشناخـتم مـن
گر حب علی رابه دلت راه نباشد
ای منکر مولا ز علی عیب نباشد
تقصیر برآن نطفه ناپاک گذارید
چون مهر علی بردل ناپاک نباشد
شاعر: محمد دستان
تا آنزمان که گردش این روزگار هست
تا آنزمان که روز وشبی برقرار هست
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق
پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
هو هو نکنم جنون مـرا مـی گـیـرد
مـیخانه غم دوباره پــا مــی گـیــرد
هوهو نـکنم ز عـاشقی مــی مـیرم
از مـردم ایــن زمــانـه مـن دلگیرم
هر چه داریم همه از كرَم عباس است
خلقت جنت حق لطف كم عباس است
نه فقط خلق زمین عبد و غلامش باشند
به خدا خیل ملائك حَشَم عباس است
باده در شور تمنّاست خدا می داند
آسمان محو تماشاست خدا می داند
شور در ثانیه ها ، ثانیه ها در شور است
عشق در آینه پیداست خدا می داند
دنیا همیشه مانده دلش مات دستتان
آقا مجرب است کرامات دستتان
تصویر چشم های شما در نگاه آب....
می لزرد آب وقت ملاقات دستتان
تنها چرا نشسته، مگر گریه می کند؟
چون شمع شعله ور به نظر گریه می کند
ازمردم مدینه شنیدم که روزها
می آید و ز داغ پسر گریه می کند
گوشه ی دنجی نشسته روضه خوانی می کند
با حروفی قد شکسته روضه خوانی می کند
نذر اشک جاریش تنها حسین است و حسین
دل ز غیر او گسسته روضه خوانی می کند
هرروزغروب توي بقيع
مي شكنه بغض آسمون
ستاره ها داد مي زنن!!!
ام البنين روضه نخوون
وقتی که با صدای رسا گریه میکند
گویا تمام کرب و بلا گریه میکند
راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است
مادر نشسته مشک تو را گریه میکند
هرکجا
صحبت ادب باشد
نام ام البنین میان آید
امتحان کرده ام و می گویم
که دعایش عجیب می گیرد
عزابگیر بقیع روضه خوان تو رفته
زبان بگیر به شیون زبان تورفته
صدای وای حسینش به گوش می آید
اگرچه صاحب آه و فغان تو رفته
خاک بقیع و صورت غمهای کربلا
انگشت و نقش قصِّه ی صحرای کربلا
امُّ البنین بی پسر و روضه های سر
امُّ البنین و غصِّه ی سقّای کربلا
کاش می آمدی عزیزدلم ، تا شود سبز روزگاردلم
کاش می آمدی ُّو گل می کرد ، خنده برلعل غصِّه دار دلم
بس که از دل خبر نمی گیری ، روزگارم سیاه وتلخ شده
کاش می آمدی که برگردد ، شهد شادی سرِ گذار دلم
گويا كه فلك دور سرم مي گردد
عالم همگي گرد حرم مي گردد
مجنونم و مِي خوردم و از بس مستم
بين الحرمين دور سرم مي گردد
رفتم آنقدربه میخانه که میخانه شدم
دیدم از بس دل دیوانه که دیوانه شدم
آنقدر می ز کف ساقی سرمست زدم
تاکه همرنگ می و کاسه و پیمانه شدم
روزي فرا رسد كه به جرم جنون عشق
ما را به كربلاي تو تبعيد مي كنند
رفتی علی بدون تو بی بال وپر شود؟
بعداز تو کیست تاکه برایم سپر شود؟
الان مغیره آمد ازاینجا عبور کرد
می خواست تادوباره حسن خونجگر شود
رفتی میان غصه مراجاگذاشتی
مارادر اوج غم تک تنهاگذاشتی
برداشتی توبار خودت رازبسترو
آن رابروی شانه بابا گذاشتی
سر قبرم گر بخوانند دمي روضه شام
سر خود با لبه سنگ لحد مي شكنم
من مادری هستم سراپا شور و احساس
من رنگ و بو دارم ز باغ سوسن و یاس
دامان من مهد شقایقهای عشق است
اشک دو چشمم رشک هر صهبای عشق است
نگاه پیر تو انبوهی از ملک دارد
چقدر چین و چروک رخت ترک دارد ؟!!
چقدر پیر شدی غصه پیرتان کرده ؟؟
بگو که گریه یتان ریشه در فدک دارد
باز هم نشسته یک گوشه
طبق رسم همیشه اش:تنها
زیر تیغ آفتاب قبرستان
دورتر از هیاهوی دنیا
برای ام بنین کاروان ... خبر دارد
خدا کند که مراعات سن او بشود
که نقل حادثه بر قلب اوضرر دارد
باز زانو زده دل پشت بقيع
تا زند دست به دامان شفيع
حزن اين خاك به دل بنشسته
دل مغموم، دل بشكسته
ميهمان اين هفته حديث اشك
شهيد
سيد عباس سادات موسوي
ناز و نیاز
سیدعلی لواسانی
رحيم سجادي
(بنواری"مهاجر)
شاعر اهل بيت (ع) عليرضا شاهنوش
فاطمه خمسي
محمد شريف (باران)
فاطمه وثوقی
پايگاه شعر سهيل عرب
عشق عليه السلام
عشق زلال
كفشدار
فرشته هاي تبعيدي
مجتبي صمدي شهاب
حسينيه خدا
داود رحیمی
عطش135علی کاوند
آیینی
سلام بر شبیر
مجيد رجبي
غزلواره
کربلایی مسعود اصلانی
بیت های سوخته
چوپ خط جمعه ها
...او خواهد آمد
دو بیت تا حرم
شاعر اهلبیت مهدی مومنی(تمار)
التیام
عاشورائیان
يك غزل مانده به تو
شعر و شعور
آوای سوخته
حرف دل
من غلام قمرم
دل نوشته های یک روسیاه
دو سه خط یاد حسین (ع)
شهاب شب
بیت به بیت
سرمایه محبت زهراست دین من ...
فصل سبز وصل
محسن ناصحی
زلال آینه
رضا اسماعیلی
احسان بمانی
کربلایی پوریا روح نواز
سید علی رکن الدین
پلاک 110
متلک
خونین دلان
قاسم نعمتی
تمامي حقوق مادي و معنوي متعلق به نويسندگان حديث اشك مي باشد .
2012 Copyright © طراح قالب : حديث اشك | اشعار اهل بيت (ع)
